محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
59
مجمع الانساب ( فارسى )
شود . سلطان را بدين سخن دل متهمتر شد چه از قول او بسيار گفته بودند كه يبغو مىگويد كه اگر سلطان محمود پيل دارد ما تير داريم و هرگاه كه با جنگ افتد به زخم تير همهء لشكر او را سوراخ توان كرد . سلطان با خود گفت كه آن سخن كه از قول او گفتهاند راست است . پس سلطان از ميدان به لشكرگاه باز آمد و يبغو در ركاب او و با او سخن مىگفت پس او را پيش خود خواند و در گوش وى مى - گفت كه اگر ما را به لشكرى حاجت افتد تو به چند سوار ما را مدد مىتوانى كرد ؟ يبغو در جوال شده بود گفت اگر سلطان را به سپاه حاجت آيد ، اين تير بفرمايد و از اين طرف بفرستد تا صد هزار تركمان بيايند و تيرى از تركش بركشيد و دست سوى مشرق داشت و به سلطان داد . و ديگر سلطان گفت كه اگر زيادت بايد ، يك تير ديگر بركشيد و به طرف مغرب نشان داد گفت صد هزار از اين طرف بيايند . و ديگر گفت و از طرف شمال صد [ هزار ] ديگر نشان داد و همچنين از طرف جنوب صد [ هزار ] ديگر نشان داد چنان كه سلطان بترسيد و اسب براند و بيامد كه در خيمه فرود آيد . يبغو در در خيمه از سلطان جدا ماند . ناگاه پانصد سوار پوشيده ديد كه از پس پشت او درآمدند [ و گفتند ] سلطان مىفرمايد كه در اين خيمه فرود آى كه با تو پيغامى چند هست . و او را ببردند و در خيمهاى فرود آوردند و آن پانصد سوار گرد خيمه فرو گرفتند و سلطان وزرا را بخواند و پيغامهاى درشت داد و گفت ترا چه حد است كه با سلاطين و خانان تركستان چنين و چنين كنى و دعوى بزرگى با من كنى و گويى كه اگر آنجا پيل هست اينجا تير هست ؟ و اين سعايت ، قدر خان در حق يبغو كرده بود و يبغو چون در افتاده بود عذرها مىخواست و گفت بندهام و خدمتكارم و هرچه سلطان فرمايد به جان بكوشم تا بدانجاى رسيد كه گفتند سلطان مىفرمايد كه حاليا چند مدت محبوس بايد بود تا كار تو بدانيم . روز ديگر استرى و زينى آوردند و يبغو را برنشاندند و پانصد سوار از چپ و راست و دو هزار پياده پيش و پس او گرفتند و او را با زن و بچه و بعضى از متعلقان به غزنين بردند و بعد از آن به قلعهاى از قلاع هندوستان بردند و هفت سال در بند بود تا هم در آن بند بمرد . اما سبب نكبت اولاد سلطان محمود و ملك خراسان از دست ايشان شدن و مملكت با سلجوقيان افتادن همه گرفتن اين يبغو بود . چه او را برادران و